به زاده گاهم باز خواهم گشت
افغانستان آریانای کهن
اينجا براي کسي که بزرگ است جا کم است
تا بوي نان و سکه در اين شهر پر شده است
اينجا براي خوردن غم تو اشتها کم است
اينجا اگرچه لاف عاشقي از حد گذشته است
آري بدان عزيز عاشق بي ادعا کم است
احساس غربت اگر مي کني هيچ عجيب نيست
اينجا غريبه زياد است ولي آشنا کم است
دل خوش مکن تو بر تبسم و لبخند مردمش
اينجا سلام هاي بي طمع و بي ريا کم است
در نيمه شب همه آرام خواب ولي بهر ديدنت
يا اينکه نيست ديده ي بيدار يا کم است
همه چیز با عشق آغاز می شود، زنده گی با عشق، مرگ با عشق، انسان با عشق و حتی وطن با عشق آغاز می شود؛ آن گاه است که وطن برای انسان معنا پیدا می کند، هرچند زمینیان همه باهم برادراند زیرا همه فرزندان آدم و حوایند اما بازهم هر پرنده به جنگل خویش می نازد. افغانستانی ها نیز از نسل آدم اند و مادرشان حوا است اما با یک تفاوت از دیگر آدم ها که در محدوده افغانستان تولد شده اند، به عشق این وطن زنده گی و افتخار می کنند.
وقتی آغاز می شود که: «وطن عشق تو افتخارم، وطن در رهت جان نثارم...» آدم می خواهد تا ابد افغانستانی باشد حتا در میان تمام بدبختی هایی که برای ما ساخته اند یا برای خود ساختهایم. زنده گی در وطن در کنار تمام بدبختی ها می ارزد؛ می ارزد آدم عاشق وطن اش باشد و برای وطن اش کار کند. دل آدم می خواهد به تمام این جایی ها عشق بورزد و روزی تمام اقوام این محدوده را به یک مهمانی عجیب دعوت کند و در کنارهم بدون هیچ مشکلی از سفره عشق و برادری غذا صرف کند. دل آدم می خواهد عاشق تک تک این مردم باشد و روی همه شان را ببوسد.
دل آدم می خواهد تمام دار و ندار خویش را با این مردم قسمت کند، تا هیچ کسی شب گرسنه نخوابد تا همه باهم بخندند تا همه باهم در روزگاری که باید سرنوشت را ساخت سهیم شوند. دل آدم می خواهد به این هایی که عشق وطن افتخارشان است نامه بنویسد، بنویسد از عشق از دوری از دل تنگی از فراق و از دوست داشتن.
دل آدم می خواهد بنویسد که سلام هموطنان عزیز من! سلام ای آنانی که عشق وطن افتخار شماست و عشق شما افتخار من! سلام ای آن هایی که بی شما زنده گی مفهومی ندارد و من بی شما تنهایم و شما بی من غریب، وطن من در فراق تو به جولان گاه تبدیل می شود و بی من تو نیز در این وطن تنهایی، به اندازه ای تنهایی که حتا عشق به سراغت نمی آید، به اندازه ای تنهایی که حتا سنگ صدایت را انعکاس نمی دهد، به اندازه ای تنهایی که حتا کسی به مهمانی ات نمی آید و تو از شدت تنهایی مجبوری دست به دامن دشمنانت دراز کنی.
دل آدم می خواهد که روی یک ورق بنویسد «غرور» و غرور یعنی عشق به وطن و هم وطن، یعنی با دست خویش برای خود سرپناه ساختن، یعنی«دست در دست هم دهیم به مهر، میهن خویش را کنیم آباد»، یعنی پیش جهانیان سربلند زنده گی کردن و از جیب خویش نان خوردن.
«غرور» یعنی صادقانه برای وطن و هم وطن خویش خدمت کردن، یعنی با دست خویش خوردن، به پای خویش ایستادن، با چشم خویش دیدن، با زبان خویش سخن گفتن، با مغذ خویش اندیشیدن، با گوش های خویش شنیدن و با اراده خویش تصمیم گرفتن تا بتوان گفت: «وطن عشق تو افتخارم».
«غرور» به معنای جنگ نیست، به معنای برادرکشی نیست، به معنای ضدیت نیست، به معنای تعصب نیست، به معنای برتری جویی نیست، به معنای ظلم نیست، به معنای دزدی نیست، به معنای نفاق نیست، به معنای خود را مسلمان و دیگران را کفر دانستن نیست، به معنای توهین نیست، به معنای وطن فروشی نیست، به معنای فساد نیست، به معنای خیانت نیست، به معنای تحقیر نیست و حتا به معنای ریشخند کردن نیست.
«غرور» به معنای دست به دست هم دادن است، به معنای احترام متقابل است، به معنای صداقت است، به معنای امانت است، به معنای زیر بار ظلم نرفتن است، به معنای بی شرمانه گدایی نکردن است، به معنای اتحاد است، به معنای کارکردن است، به معنای غذا به میل خود خوردن و آب به میل خود نوشیدن است، به معنای حق بینی است و غرور به معنای «غرور» است.
| Design By : Night Skin |



