تبليغاتX
به زاده گاهم باز خواهم گشت

به زاده گاهم باز خواهم گشت
افغانستان آریانای کهن

MORTEZA

.
زخم هایی بر تن دارم که سزاوارشان نبودم. دردهایی دارم که آمادگی پذیرایی شان را نداشتم. رنج هایی را کشیدم که مستحق شان نبودم. اما هر چه بیشتر رنج می برم و هر چه بیشتر درد می کشم بیشتر برای زنده ماندن علاقه مند می شوم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای کاش درخت می بودم چون درخت بعد از اینکه یه جایی کاشته شد و توی اون زمین ریشه داد حتی اگه آتش بیاد و جنگل بسوزه دیگه نمی تونه جا به جا بشه. دیگه نمی تونه سرزمینی رو که در اون بزرگ شده رها کنه. دیگه نمی تونه به مهاجرت بره. دیگه نمی تونه کسانی رو که در اطرافش هستند ترک کنه.
......................................................................
همیای لحظه هایم!
یادت باشد برای حرفهای نگفته شما دریچه قلبم را گشوده ام...
که پذیرای شما باشم...
آخرین دیدار تو اولین غم من!!!
ساحل نشین قلب پرمهرت:مسافر تشنه لب بیابان هجران
مرتضی روحانی
منتظر نگاهای مهربونتون هستم...

www.afghs786@yahoo.com

» 88/03/01 - 88/03/31
» 88/01/01 - 88/01/31
» 87/11/01 - 87/11/30
» 87/08/01 - 87/08/30
» 87/07/01 - 87/07/30
» 87/06/01 - 87/06/31
» 87/05/01 - 87/05/31
» مركز اسناد فرهنگي آسيا
» مهاجران افغان حرف چه كسي را باور كنند؟
» سایت مدیریت اطلاعات افغانستان
» اخبار کودکان افغانی
» دایرکتوری سایت های افغانی
» سفارت كبراي جمهوري اسلامي افغانستان در تهران
» خبرگزاری - اسنا
» کانون وبلاک نویسان افغان
» زنان افغانستان
» افغان پرس
» مطالعات افغانستان
» مطبوعات افغان
» فلسفه و سیاست
» آرمان
» کاتب هزاره
» رسانه‌هاي افغانستان
» يادداشت هايي از کابل
» انديشه تفاهم<افغانهاي كاناداي>
» صبح بخير افغانستان
» حزب وحدت اسلامي افغانستان
» انجمن جوانان و روشن فكران افغانستان
» شبكه افغانستان قلب آسيا
» سایت اطلاع رسانی آریانا
» به دیگران امید هدیه بدهیم
»
» وطنم پاره تنم
» ما در مقدس
» وطنم
» Imam Ali ibn Abu Talib's (AS) way or Training
» سرزمین نسل مظلوم
» به نام محبوب محبوبان
» سفر آغاز شد
» ::براي سرزمين باختر آرياناي كهن ::

به دیگران امید هدیه بدهیم پنجشنبه 7 خرداد1388

ه دیگران امید هدیه بدهیم

مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت . هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند. اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد. دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند. هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر خود تجسم کند به سر مي برد.

پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........


در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.

روزها وهفته ها گذشت.........................

يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود. مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده


است؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته است که تو را به زندگي اميدوار کند. موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت.

اگر مي خواهي احساس ثروتمند بودن و توانگري کني ؛چيزهايي را به خاطر بياور که پول قادر به خريد آن ها نيست.


با پول ميتواني همسري زيبا داشته باشي اما عشق واقعي را هرگز*****با پول ميتواني خانه اي مجلل داشته باشي اما آسايش را هرگز****با پول ميتواني کتابخانه اي مجهز داشته باشي ولي استعداد ومعلومات را هرگز**** با پول ميتواني زيباترين تختخواب را داشته باشي اما خواب راحت را هرگز****و با پول ميتواني مقام داشته باشي اما احترام را هرگز******************ضرب المثل چيني

فراموش نکن: امروز وهر چيزي که داري يک هـديه و نـعمت الـهي اســـــت








چهارشنبه 5 فروردین1388

بهار بهترین بهانه برای آغاز، وآغاز بهترین بهانه برای زیستن است
آغاز بهار بر شما مبارک


دستان پرنوازش بهار ، طبیعت خفته را از خواب بیدار می سازد، و زمین و درخت رازهای رنگارنگ و عطرآگین خویش را نثار نگاه ما می كنند. در سال جدید خورشیدی، سبزی ، شادی ، كامیابی، بهره وری، اثربخشی فعالیتها و بهروزیتان را از درگاه ایزد منان آرزومندم.

*
هیچ بارانی نمی بارد ؛ مگر صفا دهد؛ هیچ گلی جوانه نمی زند ؛ مگر هدیه شود

هیچ خاطره ای زنده نمی ماند ؛ مگر شیرین باشد ؛ هیچ لبخندی نیست ؛ مگر شادی بیاورد

پس :

بگذار باران شوق بر زندگیت ببارد ؛ تا روحت را صفا دهد

گلهای عشق در دلت جوانه زند ؛ تا آنها را به دیگران هدیه کنی

خاطراتت قشنگ باشند ؛ تا همواره به یادشان بیاوری

لبخند بر لبانت نقش بندد ؛ تا شادی را بیفشانی

و بهاری بیاید تا بدانی ؛ باز هم فرصت بودن هست


سال نو ، از آغوش مطهر خداوند فرا میرسد
وقلب من نیایش می کند:
خدایا! مرا متبرک کن
تا هر روز که در راه رسیدن به «تو» گام بر میدارم
با تحسین و حیرت
زیبائی را بجویم که همانا سرشت «تو»ست.
خدایا مرا برکت آن بخش
که هر روز وظیفه خویش را به انجام برسانم
به برادران و خواهرانم
به میهن و سر زمین خسته ام
یاری برسانم
تا بار خود را در فراز و نشیب زندگی بر دوش کشند.
و هر روز نیایش کنم:
در آفتاب و باران بادا که خواست «تو» تحقق پذیرد.
آمین



وطنم پاره تنم سه شنبه 29 بهمن1387

 وطنم پاره تنم ..هنگامی که پا از در خانه به بیرون گذاشتم تو هیچ گاه پنجره هایت را نبستی چرا که می ترسیدی مبا دا موقغعی که می آیم صدایم نشنوی..هیچ گاه چراغ هایت را خاموش نکردی

مبادا من در آن تاریکی ببینی. از آن موقعی که از پیش تو رفتم هیچ گاه روی خوش زندگی را ندیدم

..حتی برای یک لحظه.چه می شد بر می گشتم در آغوشت شب ها با لالایی هایت خوابم می برد

..بادست نوازشت.. با بوسه ی که برپیشانی ام می زدی ومی گفتی شب بخیر خوب بخوابی.اچرا نمی شود چرا این خاطره ها دوباره به حقیقت نمی پیوندد به خدا قسم از موقعی که از پیش تو رفتم انگار مرا از پیش مادرم جدا کردند

تو را اگر بیشتر از مادرم دوست نداشته باشم به خدا کمتر از او هم دوست ندارم .ازخدا یکم چیز می خواهم

فقط آنکه یک با بوی وطنم را خس کنم..خاکش را ببوسم..پا در آن بگذارم ..احساس غرورکنم..سر افرازی

سر بلندی .می دانم وقتی بیایم تو هم خوش حال می شوی در آغوشم می گیری..حتی نمی گذاری دیگر بری یک لحظه از کنارت بروم.

 دیگر شب ها با لالایی تو می خوابم می برد..با دست نوازشت با بوسه ای بر پیشانیام می زنی

همیشه به آنهای کعه در خانه هایشان به سر می برند حسودی ام می شود چون در کنار مادرشان هستند

کنار تمام اعظای خانواده اشان. مطمئن هستم که حتی اگر آنهابد ترین زنگی را هم داشته باشند بارز هم خوشبخت هستند

 چون هیچ گاه احساس غربت و سر افکنگی نمی کند.دوست دارم وقتی پا درخاکت بگذارم خاکت را سجده کنم

همه بفهمند که من آمده ام ..می خواهم فریاد بزنم که دوستت دارم بیشتر از هر چیز این دنیا و تنها خواسته ام از خدا

. این است که خدایا وطنم را به من باز گردان با همه خوبی و بدی هایش چون دوستش دارم..

     به زاده گاهم باز خواهم گشت.                           آری انسان در نهایت شبیه رویاهایش می شود.

 


ما در مقدس دوشنبه 28 بهمن1387

 

 

یادت بخیر میهن زیبا زمین من
آ سایش روان و بهشت بر ین من
هر چه که داشتم به جهان از تو داشتم
آ رامش و سعا د ت د نیا و دین من
زانروز که ترک کرده ام ای مهربان ترا
هر گز نشد سعادت و شادی قرین من
با زرق و برق غرب نبردم ترا ز یاد
ای از همه جهان به نظر بهترین من
نفرین حق به جنگ و تجا وز که عاقبت
ویرانه شد تمام سما و زمین من
برخاک تیره شد همه آن لحظه های شاد
من ماندم و تنها یی قلب حزین من
عمریست دل بیاد تو بیمار و خسته است
دیدار توست چاره روح غمین من
این التجا مدام بود از خدا مرا
تا باز خاک پاک تو بوسد جبین من
جا وید باد نام تو بر تارک زمان
ای ما در مقدس مرد آفرین من
دارد (بهانه) حرمت خاک تو تا ابد
افغانستان زمین وطن نازنین من!


 


وطنم چهارشنبه 8 آبان1387

نمی دانم به جرم چیدن کدامین سیب سرخ.......

از بهشت وجودت رانده شده ام؟........

و طنم،گر چه از تو تنها نامی شنیده ام........

ولی عطر وجودت با بند بند وجودم در آمیخته.......

وطنم،روزی به سویت خواهم آمد.....

با کوله ای پر از درد و رنج......

با زخم های ناسوری که غربت بر پیکر نیمه جانم به یادگار نهاده.......

آری روزی باز خواهم گشت......

تا رنجنامه ی قطور غربتم برای همیشه به پایان رسد.......

پس آغوش بگشا ای وطن......

و مرا همچون مادر جدا مانده از فرزند در آغوش گیر......

و بر زخم های عریان جسم و روحم مرهم باش......

آری روزی باز خواهم گشت......

و پروانه صفت بر گرد کعبه وجودت صد بار طواف خواهم کرد......

و بر بلندای، بیکران بامداد پر مهرت......

عظمت خورشید نقاشی می کنم.......

تا مرهمی باشد از صداقت و لبخند........

بر کهنه زخم های مظلوم پیکرت.......

آری روزی باز خواهم گشت......

و تیرگی ها را از وجودت پاک خواهم کرد......

وبه جای آن،خواهم نوشت.......

روشنایی،عشق،امید......

آری روزی باز خواهم گشت........

و با هم خورشید را بوسه خواهیم زد......

و بر آن خواهیم نوشت......

ما آمده ایم،تا تو را میان فرزندان آدم قسمت کنیم......

تا هر چه تاریکی است،روشن......

هر چه تلخی است، شیرین......

هر چه جدایی است،وصل....

و همه ی رنگ ها بی رنگ شوند.......

تا فرزندانمان فارغ از هر رنگ......

طعم شیرین زندگی در بهشت وطن را بچشند........

و آن گاه دوباره متولد خواهم شد......

و این بار زندگی زیباست.......

                                                                آری روزی به سویت خواهم آمد ای وطنم .......



Imam Ali ibn Abu Talib's (AS) way or Training سه شنبه 2 مهر1387

The city of Kufa was the capital of the Islamic Government. People from all over the World used to gather at that point to get the benefit of knowledge and learning from that great Islamic University.

One of those days two men came across each other in the vicinity of the city one of them was Imam Ali ibn Abu Talib (AS) and the other was a Christian who did not recognize him. The Christian man was moving towards the suburban area of Kufa, where as, Imam Ali ibn Abu Talib (AS) was on his way to Kufa.

They mutually agreed to accompany each other for a while, talking to each other, so that they do not get tired.

They reached a point where two ways split out, so that each one wanted to move on one of those two different roads. The Christian bade Farwell and went on his way but he observed that his Muslim companion, whose way was on the opposite side, was moving towards him. So he stopped and questioned him, "Don't you want to go to Kufa?"

Imam Ali ibn Abu Talib (AS) said, "Yes". The Christian man said, "Then why are you coming towards this direction?"

Imam Ali ibn Abu Talib (AS) replied, "I wish to accompany you to a certain length of distance because the Prophet Mohammad (pbuh) said, "when two persons are together on a way (journey companions) they get a right over each other."

"Now that you have got a right upon me, I go along with you up to a certain distance so that I must pay you (discharge) that right of yours in this world. Then I will part off on my own way." The Christian man was much pleased and moved by this humanly attitude and conduct and he liked his talk and said, "It is befitting that I should also embrace Islam which has such a culture and students."

His amazement and astonishment was only too enhanced when he discovered that his travel companion is Imam Ali ibn Abu Talib (AS), the ruler of Islam. So he immediately accepted and embraced Islam at his hand


سرزمین نسل مظلوم دوشنبه 1 مهر1387

 

ای دیار گمنام ! ای آشیانه ی نیم سوخته ی کبوتران بی گناه

و ای سرزمین نسل مظلوم ! قرنی است که تو را از یاد برده اند،

و سالیانی است که مظلومانه ترین موسیقی غم از تو به گوش میرسد.

اما من هر صبح و شام  دشت های سرسبز ،رودهای خروشان،

کوه های پرشکوه،دره های پیچ در پیچ،آفاب روشن و آسمان نیلگون تو را

در آیینه ی خاطر خویش به نظاره می نشینم و در پشت چهره ی غبارآلود

و فرسوده ات،غرور،عظمت و افتخارات دیرینه ی تو را جستجو میکنم.

سالهاست که تو را مجروح می بیینم و همچنان زخمهایت را بی مرحم!

و اینک با خدای خویش عهد میبندم که زخم های تو را با دستان خویش

و در سایه ی توکل به خدای مهربان،تلاش و رنج پی گیر،مرهم گذارم.

با خدای خویش عهد میبندم که برای آبادانی و عظمتت

لحظه ای آرام نگیرم و بار دیگر کتاب افتخارات تو را ورق بزنم.

خداوندا  از تو میخواهم که مرا یاری کنی.

تو میهن همیشه جاوید منی!


به نام محبوب محبوبان سه شنبه 19 شهریور1387

غمی در دل است که سینه ی ملا مال از عشق و محبت مرا می فسارد

و اندوهی بس بزرگ مرا آزار می دهد. شکوه و عظمت عشق من یس بزرگ است.

عشق من جاودان است

اما این اندوه ذره ای  از پایداری مرا می کاهد و مرا رنجیده و ازرده خاطر می کند.

گاهی احساسم بر این می رود  که آخر خط است و کتاب  زندگی ام رو به پایان است.

لحظه ای  می رسد  که دیگر  از همه چیز و از همه کس دل می برم وخود را آماده  وداع می کنم

اما همه چیز بر طبق  عنوان پیش نمی رود  و در  آخرین لحظه که در حال سقوط هستی کلامی

یا ندایی طنین انداز  وجود می شود و تو را از خواب غفلت  بیدار می کند  و به بودن  وزیستن  نوید می دهد نویدی دوباره  که تو را  که بنده  کمی صبر  می یابد  و تو را کمی شکیبای می بایست

که زندگی  پیاپی  مشکل است و مشکل  و پاینده  و پایدار کسی است که مراحل  سخت زندگی خود را  با وجود  تمام انسان ها  و افکارهای پلید سپری کندو قدم بر  غرضه  تازه ای  زنگی بگذارد

                                                         و انشاء ا...

                  همیشه     جاودان بماند   واین را  بداند  که عشق  همواره  سرمشق است    

            << تو را دوست دارم  اما نه به خاطر خودت  تنها به خاطر  غشقت>> 


سفر آغاز شد چهارشنبه 13 شهریور1387

سفر  آغاز شد:

کاش از این سفر باز نگردیم"  کاش «مقیم« شویم

فرا رسيدن ماه نزول برکات ، ماه غفران خداوندي و ماه ضيافت الهي بر عاشقان اين بزم مبارک باد.

اعمال ماه مبارک رمضان

ْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ فَمَن شَهِدَ مِنكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَمَن كَانَ مَرِيضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِّنْ أَيَّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلاَ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَلِتُكْمِلُواْ الْعِدَّةَ وَلِتُكَبِّرُواْ اللّهَ عَلَى مَا هَدَاكُمْ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ
ماه رمضان [همان ماه] است كه در آن قرآن فرو فرستاده شده است [كتابى ] كه مردم را راهبر و [متضمن] دلايل آشكار هدايت و [ميزان] تشخيص حق از باطل است پس هر كس از شما اين ماه را درك كند بايد آن را روزه بدارد و كسى كه بيمار يا در سفر است [بايد به شماره آن] تعدادى از روزهاى ديگر [را روزه بدارد] خدا براى شما آسانى مى‏خواهد و براى شما دشوارى نمى‏خواهد تا شماره [مقرر] را تكميل كنيد و خدا را به پاس آنكه رهنمونيتان كرده است به بزرگى بستاييد و باشد كه شكرگزارى كنيد

 حال گذشتگان در ماه مبارک رمضان   اعمال ماه مبارک رمضان            لطفا در ادامه مطلب یخوانید


ادامه مطلب

::براي سرزمين باختر آرياناي كهن :: سه شنبه 5 شهریور1387

دلم برات خیلی خیلی تنگه

::براي سرزمين باختر آرياناي كهن ::

مي آيم ، با دلي لبريز از شوق تماشايت .

اندوهي كه ميسازد شبم را غرق رويايت.

دلم پر از جدايي ،طعنه و تزويرو ترفنديست

كه طوفان گشته بر آرامش اعماق دريايت

چه گويم چيست نامت؟ كيست غمگين از الم هايت

تو اي مادر كه در دامان پر مهرت، مرا و آرزو ها ، رو به فردا دست بردن هاي من را

در دل هر دانه ي خاكت برايم هديه خواهي كرد

چه بنويسم ز غمها، غصه ها ،افسوس ها، بي مادر ي ها

غرور زير خروار عداوت گور و نا پيدا

چه شد مادر ؟ به روي خاك پاكت خون فرزندان بي باكت چو جويي تشنه هر سو راه بازي كرد

چه شد هندوكش و فيروز و بابا يت كمر خم كرد

زظلم دشمنان پست كه چون خاري به چشمت قد علم كرد

اگر يك عمر در غربت ، به دور از دست پر مهرت

پر از رنج و مشقت من به سر كردم

گمان هر گز مبر من لحظه اي از نام تو صرفنظر كردم

برايم نام تو همچون شراب شام خمَاريست

تو از مايي و ما از تو ، مباد هرگز سرم بي تو....

نوش جونت  بخورش

آرامش یعنی اینكه :
همیشه ته دلت مطمئن باشی توی سینه كسی كه دوستش داری یك خونه ی گرم داری ...


هرات باستان سه شنبه 5 شهریور1387

عکسهای زیبا ودیدنی از مناظر  : هرات باستان

    لطفا برای دیدن عکسها به ادامه مطلب بروید.  


ادامه مطلب

السلام علیک یا وصی الحسن یکشنبه 27 مرداد1387

   

   خدمات وبلاگ نویسان جوان           www.bahar20.sub.ir    خدمات وبلاگ نویسان جوان           www.bahar20.sub.ir    

   السلام علیک یا وصی الحسن.  ایهاالمنتظر المهدی یابن رسولله

               

            غم عشقت مرا  بیچاره کرده                     دل تنگ مرا  صد چاره کرده 

            هوای دیدن روی تو یک عمر             مر   را در کوچه ها آواره کرده 

به نام او             و به یاد او       که آرام بخش همه قلب هاست

در چشمهای همه  اشک  حلقه  زده  می خواهند همچو باران  سقوط کند یبه سوی زمین  به سوی تو  ولی نمی دانند کی می آیی چه زمانی می آیی می ترسند وقتی  آمدی  دیگر آشکی برای  ریختن  نمانده باشد . منتظرند منتظر اقا امام زمان {عج}. وقتی او بییاید  درها همه بسوی  مرگ باز می شود  به سوی آخرت  به سوی خدا  کاش می شد  یکی از ما ها سر بازت می شدیم ولی حیف  اینقدر  انسان خوب زیاد است  که اگر بخواهی به آنها نگاه کنی  در بین  آن آدم  ها  ما اصلا  دیده نمی شویم  بعضی  از اوقات  از خدا می خواهم  ظهورت  را نزدیک کند  اما نه بعضی اوقات  می گویم  هر چه دیرتر  بیایی بهتر  است  زیرا  لا قل  کمی فرصت  برای  انسان  خوب شدن  کارهای خوب  انجام دادن  توشه ای  برای اخرت  فراهم کردن  داریم. می  گویند  تو زمانی ظهور خواهی کرد  که دیگر  مردی از زن شناخته نشود . وقتی  ظهور  کنی  کوه ها ریشه  از زمین  می کنند  و به حرکت در می  آیند  زمین  دهن باز می کند   زلزله  می شود  مرده ها  زنده می شوند  مگر ممکن است  انسان  گاهی  اوقات  در بود و نبود  خدا هم شک  می کند  البته  بقه را نمی گویم  یعنی گاهی  اوقات  کارهای  می کنی  که  به جهان آخرت  به وعده گاه  بهشت  شک می کنم  ولی وقتی  سخنانی  در مورد  تو و امامانت  می شنوم  می فهمم که وجود  داری     امام زمان  هم وجود دارد  اخرتی  هم هست  به نظر من  اگر  امام زمان ظهور  کند و به همه بگوید آخرین چیزی  که می خواهی چیست  انسان های دنیا پرست  حتما  پول را می گویند  اما من  چون می دانم  آخرتی هم  وجود دارد  می گویم  برگه ای  به من بدهید  که  در آن  نوشته شده باشد  ورود به بهشت.

         می خواهم ظهور کنی .جهان پاییان یابد  این همه لجن  از بین برود

         دیگر اشکی  برای  گریه نباشد  دیگر سخنی  برای  گفتن نباشد

      دیگر آهــــــــــــــــــــــی برای  کشیدن نباشد .


نام تو را شنیدم یکشنبه 20 مرداد1387

 س.ئ.ق

با خاک خون دل می سازمت ای وطن                     با استخوان خویش می سازمت ای وطن

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 غریبی رفتم و مثل وطن نیست..................به غم خوردن کسی مانند من نیست

اگر بشرو شکر غربت بنوشیم......................به مانندی گدایی گدایی وطن نیست

چه خوش باشد که بعد از انتظاری.................. به امید رسوا مید واری

ازون بهتر ازونخوشتر نباشد     ..........................دمی که می رسد یاری به یاری

      بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir                                     

نام تو را شنیدم ......اما تو را ندیدم....یک دسته گل بچیدم...بحرتو ای عزیزم

در عشق تو عزیزم

 ...جگر کباباین دل...در آرزئی وصلت... اندر عذاب این دل            بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir                  


به زاده گاهم باز خواهم گشت پنجشنبه 17 مرداد1387

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

به زاده گاهم باز خواهم گشت

هنگام که پرستوهای مهاجر به پرواز در می آیند من نیز کوله بارم را می بندم و همراه نسیم به سوی توبازمیگردم.

هر چند دلم غمگین است. در سوگه کبوتران عشق... وقتی به زادگاهم باز گشتم تنها کانون محبترا که قلبم می باشد به تو هدیه می دهم.

ای زادگاه من ای افغانستان عیر در صندوقچه سینه ام رازهای نهفتهای دارم.    به هنگام باز گشت به دره  خاکهایت و با کوهایت و دشتهایت درد دل خواهم کرد.......

صبح گاهان با مژه های گرد و غبار را از رویت می ردایم.روی خون گرفته ات را با مرواریدهای شادی می شویم.    بذر شادی را در دلت می افشانم و درختان بی سرت را با نخلهای سر بلند و مقاوم مبدل می نمایم.

ای زادگاه من....      ای قلب آسیایی میانه

                                                             ای افغانستان    

                                                                                 دوستت دارم.


بیا ای هموطن پنجشنبه 17 مرداد1387

            

بیا ای هموطن تا بعد از این همکار هم  باشیم

                 دل همجان هم جانان هم دلدار هم باشیم          

انیس و مونس هم یار خدمتکار هم باشیم

                                  رفیق هم محرم اسرارهم باشیم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir


وطن پنجشنبه 17 مرداد1387


بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.irبهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

از برت آواره گشتم ای وطن    .............از غمت دیوانه گشتم ای وطن

گر چه فراموشت کنم من ای وطن......سرمه چشم من خک پاکت ای وطن

از دور دیده ام تو را ای وطن...............پر نور  دیده ام تو را ای وطن 

روم بسوی جویت ای وطن...............ببوسم  خاک کویت ای وطن

آب وهوای تو را گم کرده ام خدایا....رو بسوی ولایت های مردم کرده ام خدایا  

  مردم میگویند این بچه دیوانه است .......دیوانه نیستم وطن خود را گم کرده ام خدایا

مسافر در سفر باشد دلش میل وطن دارد..........چو بلبل در قفس باشد دلش میل چمن دارد

                                  شعر یادگاری از همکلاس عزیزم :ا..م...ن

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir


ای لاله ای افغان من پنجشنبه 17 مرداد1387


  لازم نیست به عسقت بگی دوسش داری  فقط بگو مواظب خودت باش...  

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

دوست می دارم توراا   ای وطن ای لاله ای افغان من                       دوست می دارم تو ر اوطن ای گلشن رخسار من

دوست دارم آن نسیم تشنه خاکت ای وطن                             تا تو همچو    سرخ سرم ای  وطن 

    ای چو شیرم در کنار  خاک پاکت ای وطن          ای    که در نی شده ام اسیر دارت ای وطن 

پپ

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir


یاد داشت دختر افغان مهاجر ایران پنجشنبه 17 مرداد1387

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 

ه عقب برگاز مرز گذشتم بودیم  اینکه حتی یک لحظه بردم.

من مثل بیشتر افغان هایی که به زوربرگشت داده می شدند نبودم.می توانستم کار بگیرم وتحصیلاتم را ادامه بدهم.می توانستم زندگی راحتی برای خودم درست کنم همینطوری که دوران دانشجویی ام را گذرانده بودم ،اما حقیفت این بود که دیگر ایران چیزی برای من نداشت،پدر ومادرم می خواستند ایران بمانند وماندند، من برگشتم....

با وجودی که تمام عمرم در ایران زندگی کرده بودم ،اما همیشه حس یه مسافر عبوری را داشتم.حس اینکه یک جای موقتی هستی وهر لحظه باید بروی،مثل یک مهمان ناخوانده که از سر اجبار پذیرفته می شود وجایی هم برای رفتن ندارد،فکر می کنم آیا پذیرفته نشدن بهتر نبود؟

سالانه میلیون ها دلار در افغانستان هزینه می شود ،اما سهم ایران از تجارت با افغانستان ناچیز است چون هیچ کس حق ندارد با این پول جنس ایرانی بخرد.چون امریکایی ها نمی خواهند.اگر در یک پروژه بازسازی جنس ایرانی مصرف شود وآمریکایی ها بفهمند خراب می شود واز اول ساخته می شود،به همین سادگی...

می توانستیم دوستان خوبی باشیم. اما شماها نخواستید ونمی خواهید چون فکر می کنید از ما برترید،در صورتی که نیستید .

تو بعد ازاین همه مدت می خواهی بدانی تو کله ما ها چی می گذشت وقتی تحقیر می شدیم.هیچ وقت نمی فهمی...اهل گله کردن نیستم ،شاکی هم نیستم.

فقط نوشتم که بگم،این رسمش نبود.این رسمش نیست...

من وامثال من فرصتی برای گله کردن نداریم،هنوز از گیجی پس گردنی های ایران بیرون نیامدیم که نشئه پول های سرازیر شده به افغانستان شدیم واین پول ها به اسم افغانستان می آید وهزار راه وجود دارد که برگردد به اروپا وامریکا ودبی و...که مجال گفتنش اینجا نیست وخدا می داند که چه برنامه هایی برای ما چیده اند ودریغ از یک نفر که درد را احساس کند ،چون همه نشئه ایم یا خمار وخدا می داند که از هیچ به هیچ ...

نیویورک وبرج های دوقلوش آخرفاجعه نبودند.ش

می دانی که افغانستان یکی ازاولین های منابع ومقصد قاچاق انسانه،می دونید بعد از سقوط طالبان کشت خشخاش افزایش پیدا کرده.

می دانی که آمار کشته شدن غیر نظامیان درافغانستان طی سال گذشته بدست نیروهای خارجی بیشتر از قربانی هایی هست که بدست طالبان کشته شده اند.

وقتی داشتند توی کنفرانس بن تصمیم می گرفتند برای بازسازی ،هیچ سهمی برای افغان های تحصیل کرده در ایران وپاکستان در نظر نگرفتند انگار اصلا هیچ افغان تحصیل کرده ای در این کشورها نبوده...نمی توانی حتی تصورکنی که ما در وطن خویش هم غریبیم .نمی خواهم سرت را درد بیاورم .

چون پیگیری ات را دیدم نوشتم وگرنه زخم های ما عمیق تر از آن است...

من گنگ خوابدیده وعالم تمام کر...

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir


امید به سرزمین دوشنبه 14 مرداد1387

امید به سرزمین

افغانستان عزیزمان به داشتن فرزندان چون شما به خود می بالدو قلب شکستهاش به امید دستهای پرتوان فرزندانش می تپد.

بیایید برای وطن خود غزل حیاط بسرایم وستاره امید را از کرانه های آسمان دل بچینیم

مدرسه رامیعاد ووطن را میساق تا با کسب علم و معرفت آزادی را برایش هدیه کنیم.

                به پاس این همه کوشش

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir


خدا حافظ همین حالا دوشنبه 14 مرداد1387

از خدا می خواهم همونجوری که دردهایم را طولانی کرد شادیهای شما را طولانی کند.

از خدا می خواهم گل لبخند روی لبای نازتون طولانی و ابدی سازد

از خدا می خواهم تو دلت هیچ وقت کینه نباشه

از خدا می خواهم همیشه شاد باشین وحسرت چیزی رو نکشین

از خدا می خواهم نعمت سلامتی رو هیچ وقت ازتون نگیره

         آبرو تو حفظ کنه و همیشه شاد وسلامت وسربلند باشین

                              و همیشه خوشبخت باشین.

به امید سر زمین آباد آزاد و مستقل                           خدا حافظ همین حالا...بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.irنظر یادت نرودبهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir


» تا گل سرخ شدن{سیما}
» قصه ها و غصه ها{نويد جان}
» دختران تنها در عربت{فرزانه }
» Afghan news
» ِAfghan Star
» قالب وبلاگ
RSS 2.0
لینک باکس

Designed By ParsTheme