نمی دانم به جرم چیدن کدامین سیب سرخ.......
از بهشت وجودت رانده شده ام؟........
و طنم،گر چه از تو تنها نامی شنیده ام........
ولی عطر وجودت با بند بند وجودم در آمیخته.......
وطنم،روزی به سویت خواهم آمد.....
با کوله ای پر از درد و رنج......
با زخم های ناسوری که غربت بر پیکر نیمه جانم به یادگار نهاده.......
آری روزی باز خواهم گشت......
تا رنجنامه ی قطور غربتم برای همیشه به پایان رسد.......
پس آغوش بگشا ای وطن......
و مرا همچون مادر جدا مانده از فرزند در آغوش گیر......
و بر زخم های عریان جسم و روحم مرهم باش......
آری روزی باز خواهم گشت......
و پروانه صفت بر گرد کعبه وجودت صد بار طواف خواهم کرد......
و بر بلندای، بیکران بامداد پر مهرت......
عظمت خورشید نقاشی می کنم.......
تا مرهمی باشد از صداقت و لبخند........
بر کهنه زخم های مظلوم پیکرت.......
آری روزی باز خواهم گشت......
و تیرگی ها را از وجودت پاک خواهم کرد......
وبه جای آن،خواهم نوشت.......
روشنایی،عشق،امید......
آری روزی باز خواهم گشت........
و با هم خورشید را بوسه خواهیم زد......
و بر آن خواهیم نوشت......
ما آمده ایم،تا تو را میان فرزندان آدم قسمت کنیم......
تا هر چه تاریکی است،روشن......
هر چه تلخی است، شیرین......
هر چه جدایی است،وصل....
و همه ی رنگ ها بی رنگ شوند.......
تا فرزندانمان فارغ از هر رنگ......
طعم شیرین زندگی در بهشت وطن را بچشند........
و آن گاه دوباره متولد خواهم شد......
و این بار زندگی زیباست.......
آری روزی به سویت خواهم آمد ای وطنم .......